همهٔ ما با خودمون حرف می‌زنیم. بعضی‌هامون بیشتر و بعضی‌هامون کمتر. گاهی حین این حرف زدن‌ها، چیزهای جالبی به ذهنمون می‌رسه؛ چیزهایی که احتمالا حاصل دانش و تجربیاتیه که در طول عمرمون کسب کردیم. اینجا، جایی برای همون‌هاست.

دربارهٔ من

قبل از هر چیز لازمه بگم که این نوشته‌ها حاصلِ یه ذهنِ کنجکاو و به‌شدت درون‌گراست که گاهی ساعت‌ها به چیزهایی فکر می‌کنه که برای بقیه شاید خنده‌دار باشه.

من انسانِ کُندی هستم، به این معنی که برای درک مفاهیمی که شاید برای بعضی از آدم‌ها ساده‌ست گاهی دقایقی طولانی به افق خیره می‌شم. نمی‌دونم این قضیه ربطی به IQ داره یا نه، با همهٔ این‌ها، از این نظر خودم رو یه آدم معمولی می‌دونم.

علم‌اندوزی رو دوست دارم، و تلاش می‌کنم آروم‌آروم به سمتی خِرَدمندی قدم بردارم.

اینجا می‌نویسم و این نوشته رو سردر وبلاگ سنجاق می‌کنم، تا همیشه اون بالا بمونه. هر چیز جدیدی که «تراوید،» اینجا اضافه‌ش می‌کنم.

عمومی

‏ما برای کُنش‌هامون دلیل نداریم، بلکه دلیل می‌تراشیم.


با حجم رو به افزایش اطلاعات موجود و در دسترس، مغز انسان توان آنالیز غیرمغرضانه رو از دست داده. به همین خاطر، همه تحتِ تاثیرِ جریاناتِ هدایت‌شده (حتی توسط خودمون) هستیم.

هوش مصنوعی و بیگ‌دیتا از معدود روزنه‌های امید برای سیاست‌گذاری‌های کلان در آینده‌ست. البته اگه بتونیم به درستی و در جهت سعادتِ زندگی ازش بهره‌برداری کنیم.


واقعیتِ آنچه در جهان رخ می‌ده، با خوانش ما از واقعیت متفاوته. فهمِ این واقعیت‌ها، فارغ از درک معوج ما، توان ساخت ابزار برای مهار پتانسیل‌های دنیا رو می‌ده. اگه این نیروها در جهت سعادت بشر و به تبع اون طبیعت مورد استفاده قرار بگیرند، ارزشمند خواهند بود.

اما اگه به واسطهٔ تعصب، واقعیت‌های مغایر با باورهامون رو نپذیریم، این پتانسیل رو از دست خواهیم داد.


احساساتِ ما، سایهٔ سنگینی روی افکار، گفتار، و کردار ما داره. به همین خاطر ما در حقیقت با احساساتمون (یا بخش سریع‌تر مغز) تصمیم می‌گیریم، بحث می‌کنیم، و کارها رو انجام می‌دیم.

نقش تفکر منطقی (که دنیل کانمن به عنوان Slow Thinking ازش یاد می‌کنه)، در جهت‌دهی این احساسات (Fast Thinking) مؤثره. در حقیقت با منطق می‌تونیم شروع به تنظیم دقیق‌تر احساساتمون کنیم.

انسان یه دفعه آدمِ موجه و منطقی‌ای نمی‌شه، بلکه با برنامه و شناخت نسبت به سوگیری‌های ذهن، آروم‌آروم تبدیل به کسی می‌شه که حس خوبی نسبت به چیزهای درست‌تر و واقعی‌تر پیدا می‌کنه، و در نتیجه آدم منصف و منطقی‌تری می‌شه.


اولین قدم برای رسیدن به ذهنِ نقّاد و تفکر انتقادی، یادگیری مغالطه‌هاست برای پرهیز از افتادن به دامشون. قدم بعدی، توانایی نقد کردن منصفانهٔ خودمونه. البته، با توجه به مشکلِ سوگیری‌های ذهنی فکر نمی‌کنم این بی‌طرفی هیچ‌وقت به کمال برسه، اما هرچقدر این توانایی رو افزایش بدیم، می‌تونیم بگیم که از «تفکر انتقادی» قدرتمندتری برخورداریم. پس بنویسید و خودتون نقدش کنید.


دروغ ، تلاش برای ایجاد روایتی غیرحقیقی در ذهن مخاطب‌ـه؛ حتی اگه از نظر منطقی روایتْ صحیح باشه، مهم نیتِ اون تلاش برای روایتیه که توی ذهن طرفِ مقابل شکل می‌گیره.


با یه مقایسهٔ نه‌چندان دقیق، ولی ملموس میشه گفت مغز ما شبیه به یک برنامهٔ در حال اجرا و قابل ارتقاء به‌صورت زنده‌ست، که حالت اشکال‌زدایی (دیباگینگ) اون روشنه. خروجیِ حالتِ اشکال‌زدایی، امکان تغییر و ارتقاء هم‌زمان رو، برای کُنش‌های آینده، مهیا می‌کنه. خودآگاهیِ ما، همون خروجیِ حالت اشکال‌زداییه.


دانش، هوش، و خِرَد واژگانی هم‌معنی نیستند. انباشتِ اطلاعات مساوی دانش و دانش‌اندوزیه، و این مسأله الزاما مترادف با هوش، و خِرَد نیست. اگرچه در فرهنگ لغات، این کلمات هم‌چم در نظر گرفته شده‌اند، اما تفاوت‌های بنیادی بینشون وجود داره.

مذهب

وقتی دستهایت را رو به آسمان برای گرفتن حاجت دراز کردی از خدایت بپرس چرا خواستهٔ تو به نان آن کودک گرسنه‌ای که تا دقایقی دیگر از فرط فقر می‌میرد ارجحیت دارد؟

ما رها شده‌ایم. خودمان باید به داد انسان و‌ انسانیت برسیم.


دین، پایان تلاش برای فهمیدن و آغازی برای ماست‌مالی کردنه. در طرف مقابل، علم پایانی برای ماست‌مالی کردن و آغازی برای فهمیدنه. در علم، نتایج راستی‌آزمایی‌هاست که مهمه؛ در دین، اثبات حقانیت، حتی اگه به زور خم کردن واقعیت باشه.


خدایی که بدون مغالطه، برای یک انسانْ با بهرهٔ هوشی بسیار پایین، اثبات نشه، نمی‌تونه منصف باشه و همزمان وعدهٔ بهشت و جهنم به باورمندان یا ناباوران بده. به همین خاطر، خدای ادیان ابراهیمی، نمی‌تونه وجود داشته باشه، چرا که صفات خودش رو نقض می‌کنه.

سیاست

‏آینده ازآن کشورهایی‌ست که بخش قابل توجهی از بودجه را خرج کشف واقعیت‌های دنیا (به روش علمی) می‌کنند. تخصیص بودجه‌های کلان برای القاء «واقعیت‌های» مورد تایید حاکمیت به زورِ تحریف و عوام‌فریبی با ماشین تبلیغات، نشانهٔ زوال آن حکومت و شاید جامعه‌اش است.

نگاهی به لایحهٔ بودجه روشن‌کننده‌ست.


حکومت‌های مردم‌سالارِ مُدرن، به نظام‌هایی گفته میشه که بازتاب خواست اکثریت مردم، با توجه به موازین حقوق بشر، در قوانینش تجلی پیدا می‌کنه.

اقتدار این نظام‌ها، از مشروعیتی میاد که اکثریت مردم با مشارکت در امور سیاسی بهشون می‌دن.

در رژیم‌های استبدادی، قدرتْ مشروعیتش رو از مردم نمی‌گیره، و اعمال قوانین به زور دستگاه‌های اجرایی بدون توجه به خواست مردم و/یا رعایت قواعد حقوق بشر صورت می‌گیره.


‎ به‌نظر می‌رسه سیاست‌مدارانی که به فکر سیاست‌گذاری به نفع جامعه نیستند، بلکه تنها منفعت شخصی یا گروهی‌شون رو مد نظر قرار می‌دن، روی بی‌سوادیِ سیاسی مردم حساب ویژه‌ای باز می‌کنند. در عصر ارتباطاتْ سانسور، به خدمت گرفتنِ مزدوران و استفاده از افرادی که ضریب هوشیِ پایینی دارند، بازوهای اصلی این افراد و جریان‌ها هستند.

استفاده از افرادی که بهرهٔ هوشی کمتری دارند، کثیف‌ترین حربه‌ست؛ چرا که این سیاست‌مدارانْ حقوق این افراد رو توسط خودشان زایل می‌کنند؛ ولی این واقعیتِ تلخ رو نمیشه کتمان کرد که بیشتر از ۱۶٪ جمعیت بهرهٔ هوشی کمتر از ۸۵ دارند و هدف‌های بالقوه‌ای برای سوءاستفاده‌گرانِ سیاست‌مدارند. روشِ معمول هم تزریقِ حجمِ زیادی از جریانِ خاصی از اطلاعات برای ایجاد حسِ دانای کلّ بودن به این افراده. خارج شدن از این گرداب، برای افرادی که بهرهٔ هوشی کمتری دارند، به‌مراتب سخت‌تره؛ در هوش و الگوها اطلاعاتی ارائه کردم که بهتر قضیه رو به تصویر می‌کِشه.

در طرفِ مقابل، سیاست‌مدارانِ قابل اعتماد که به صلاح جامعه قدم برمی‌دارند، به شفافیت اهمیت می‌دهند و معمولا روی آموزش مردم در حوزهٔ سیاست تأکید می‌کنند.


حرکتِ یک جامعه‌ بر اساس خواست اکثریت مردم، اگه با نشنیدنِ یا به رسمیت نشناختنِ گروه‌های مخالف، هرچقدر هم در اقلیت باشند، همراه بشه، به سمت استبدادِ اکثریت سوق پیدا می‌کنه. این استبدادها به مرور زمان، طرفداران خودشون رو از دست می‌دن، در نتیجه به مرور مشروعیت حکومت ازش گرفته می‌شه، اما احتمالا صاحبان قدرت، در طول این مسیر و با تکیه به حمایتی که از مردم گرفتند، تبدیل به مستبدانی پُرقدرت می‌شن که حکومت رو تحویل مردم نخواهند داد.

دقیقا مثل مسیری که جمهوری اسلامی تا اینجا طی کرده.

شاید مهم‌ترین مسأله برای حفظ یک حکومت دموکراتیک، انتخاب نمایندگانی باشه که از شنیدن صداهای مخالف نترسند و در صدد حمله به هر صدایی که مطابق میلشون نیست برنیایند. ‎