امروز متن زیبایی از پسر عاقل نوح دیدم که حیفم اومد روی وبلاگ قرار ندم تا در آینده، اگه عمری موند و آزادی رو دیدم، به یاد این روزها بخونم و یادِ کیانِ عزیزمون رو توی دلم زنده کنم.
چهل روز از رفتن محمدمهدی کرمی و محمد حسینی گذشت و داغ دل تازه شد. داغ شد و اشک شد و از چشمانم فرو ریخت. وقتی به یاد تنهاییِ محمد حسینی افتادم. تنهایی او، در یاد و دلمان تا ابد ماندگار شد.
محمد، من به تو زیاد فکر میکنم؛ به تنهاییات، به بیکسیات، به غربتِ سیمانیِ آخرین اتاقک عمرت، به آن اذان واپسین، به سرمای انگشتهایت و باز به تنهایات…
به تنهایی غلیظت، به این که کسی را نداشتی که بگویی «خداحافظ…»
محمد، من به این خداحافظیِ رها نشدهٔ شکسته در گلویت زیاد فکر میکنم. من به پدری که نیست، که نبود که بعد از تو کمرش بشکند، زانوهایش تا شود و باز نتواند دریای خون سینه را به اشک بدل کند فکر میکنم؛ به پدری که نبود که تو را، پیکر سرد تو را تحویل بگیرد، به پدری که نبود که به او سفارش کنی «به مامان چیزی نگو…»
محمد، تنهایات بدجور به جانم نشسته. تنهاییات دارد روانیام میکند، بگو که دم آخر، لااقل توی دل، به کسی گفتهای «خداحافظ…» بگو…
برای تو، جدای همه، خاص، ویژه عزاداری میکنم؛ به جای خواهری که نبود که برایت سیاه بپوشد و فدای قد و بالایت شود؛ به جای برادری که نبود تا برایت شهر را بهم بریزد، بلکه راه نجاتت را پیدا کند؛ به جای رفیقی که نبود تا یک شب تا صبح را بر سر خاکت مویه کند و یاد لحظههای خوشتان باشد و به جای هر آنکه تو دوست داری، برایت عزاداری میکنم و به قطرهقطرهٔ اشکی که برایت ریختم و ریختم؛ خاصِ تو غم و ماتم به دل دارم و فراموشت نمیکنم.
فراموش نمیکنم که تو حتی حجله نداشتی.
«اینها همه برای ورزشه» جملهای بود که کتابی خواهد شد به یادگار از تو.
برای تمام تنهاییهایی که محمد حسینی داشت.